به دریا بنگرم دریا تو بینم

باخبر باش که من غرق گناهم همه شب
روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد
;که پيش فرشته هاست ;
;و به کارهاي آن ها نگاه مي کند;
هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند
و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند
و آن ها را داخل جعبه مي گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟
فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد،
گفت: اين جا بخش دريافت است
و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم
مردکمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد
;که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند
و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند.
مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت:
; اين جا بخش ارسال است
;ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را برايبندگان مي فرستيم
;مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است
مرد با تعجباز فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟/
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است.
; مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند
;دهند ولي عده بسيار کمي جواب مي
بفرستند; مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب
;فرشته پاسخ داد
;بسيار ساده، فقط کافي است بگويند:
خدايا شکر


سالهاست که در اتاقم را نیمه باز گذاشته ام
مبادا که بیایی
من از انتظار مرده باشم
و تو پشت در بمانی . . .!

با صدای نفس های گرم تو، خورشید رفت و روز خوابید، در فاصلۀ دستها ی ما چشمه ای جوشید، گلی رویید، و از نگاه ما زمستان گریخت، روی پلک های خسته من ، شوق و امید و اشک شرط بندی کرده اند، برای لحظه های بی تابی ام، برای عقربه های خسته ساعت ، دیروز و امروز و فردا معنایی ندارد، زمان در قلب من خوابید و خاکستر شد، کلمات در برزخ افکارم منتظرند تا دوباره زاده شوند، هست شوند ، معنا یابند و فرود آیند، پاییز میداند که رفتن یعنی چه؟ و برای هر برگی که می افتد اشکی
